مردی همسرش را از دست داده بود و دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچ کس حرف نمی زد و سرکارش نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانندولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید *دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود که او دختر خودش بود.پدر*فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و نوازش داد و از او پرسید:دلبندم*چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت:بابا جان*هر وقت شمع من روشن می شود* اشک های تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی*من هم غمگین می شوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید و از فردا انزوا را رها کرد و به زندگی عادی برگشت. You think you´re falling in love You´re realy attracted to a certain person. but this has happened before, and it was .** just a **crush how can you tell if it´s real this time? ,…….If you´re falling in love You´ll find yourself talking to or telephoning the person for no reason.( you might pretend there´s a reason but often there´s not). .You´ll find yourself bringing this person into every converstation .You might suddenly be interested in things you used to avoid
Ok,so you´ve fallen in love.but falling in love is one thing and staying in love is another.how can you tell as time passes that you´re still in love? if you stay in love you´re relationship will change.you might not talk as much a bout the person you are in love with.you might not call him or her so often.but this person will nevertheless become more and more important in your life. You´ll find that you can be yourself with this person. when you first fell in love,you were probably afraid to admit certain things a bout yourself.but now you can be totally honest.you can trust him or her to accept you just as you are.falling in love is great-staying in love is even better ! خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول: خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم: چرا ناراحت باشم؟ وقتی که بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق شادی نباشم؟ گاه یک لبخند،آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم گاه یک نغمه،آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کنند گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم 1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند. 3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند. 5) طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز می شود. پس 96 روز باقی می ماند. 7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند. 8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند. 10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است. 11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند. 12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!! گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟ گفتم: تو را به بلندی کوهها، پهنای دشتها، عمق دریاها و به زیبایی گلها دوست دارم. تو را به اندازهی تمام وجودت دوست دارم زیرا هیچکس را بدینسان دوست نداشتهام! با حسرت سری جنباند و گفت: متاسفم از اینکه نمیتوانم حرفهایت را باور کنم زیرا قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد! بله درست شنیدید،گوگل برای خود یک کشور خرید!این کشور که البته یک جزیره است و قرار است تا ماه آینده به مقرّ اصلی این غول رسانه تبدیل شود. پس از خبرهای هیجان انگیز کمپانی گوگل که این روزها نام آن ها را در همه جا می شنویم ،این بار خبری کاملا متفاوت و اندکی باورنکردنی از این موتور جست وجو منتشر شده است. گوگل با بررسی چند جزیره یرا برای ا واقع در اقیانوس آرامGogooroa مختلف در نقاط مختلف دنیا بالاخره انتقال همه ی مستقلات خود به آن انتخاب کرد. این جزیره ی کوچک وبسیارزیبا به دو دلیل برای گوگل جذابیت ویژه ای دارد ، مهمترین آنها بدون شک ظاهر خاص این جزیره است ، جایی که این جزیره کاملا به فرم حرفG آن هم از نوع بزرگ آن است که برای گوگل بسیار اهمیت دارد. جذابیت دوم این جزیره که اتفاقا اهمیت آن از اولی کمتر نیست، دامنه ی ویژه یاختصاص یافته به این منطقه در اینترنت است. است تا بتواند نام رسمی خود در اینترنت رابه oogleگوگل همواره به دنبال جزیره هایی به نام های طورکامل به نام خود ثبت کنند. آلبرت انیشتین : ژوزف استالين : وينستون چرچيل : فناوری همواره به دنبال راحت تر کردن زندگی ما انسانها بوده است ، یک مخترع ژاپنی ، لپ تاپی را طراحی کرده است که امکان دسترسی به آن در هر لحظه زمانی میسر است ، چرا که این وسیله مهم به راحتی قابل حمل بوده و زحمت کمتری را به دارنده آن تحمیل می کند. صفحه کلید دستگاه در یک حفاظ سیلیکونی و از جنس آن در کنار صفحه نمایش قرار گرفته است. این حفاظ سیلیکونی به مانند یک پوشه است و طوری طراحی شده است که امکان حمل آن به آسانی میسر باشد. این درحالی است که شما می توانید حتی زمانی که در حال راه رفتن هستید از سیستم استفاده کنید. تصاویر این لپ تاپ های جدید بهتر می تواند ابتکار به کار رفته در آن را به تصویر بکشد. امیدوارم خوشتون بیاد. بازم پیشم بیاید من دیگه خبر نمیکنماااااا تازگیا بی وفا شدینا قبلنا خودتون میومدید دیگه دوسم ندارین؟ رفت تنهایی، آمد جای آن یک عشق آسمانی شکست شیشه غمها،شد روزگارم مثل آن روزها،روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم، سلام دوستای گلم،یه چندتایی اس ام اس گذاشتم واستون.امیدوارم خوشتون بیاد. مصارف جعبه یکبار مصرف پنیر: یه قانونی هست که میگه : ۱-در اولين قدم، چاي رو بريزيد داخل سينياي كه كاملا كفش صاف باشه، بايد چاي به اندازهاي باشه كه يه لايه نازك چاي كل سيني رو بگيره. ۲- حالا كاغذ A4 رو خيلي آروم بذاريد توي سيني، حالا يه كم با كاغذ ور بريد تا چاي روي كاغذ رو هم كامل بگيره، مواظب باشيد سوتي نديد و جايي رو بدون چاي نذاريد، چون بعدا اون قسمت سفيد ميمونه، تابلو ميشه كه اين كاغذ ما متعلق به عهد باستان نيست! :) توجه توجه: به هيچ وجه وسواس به خرج نديد، بذاريد كاغذ راحت باشه، هر جور كه عشقش كشيد توي سيني قرار بگيره، در غير اينصورت، كاغذتون تنوع رنگ نخواهد داشت. بهتره يه كم هوا زير قسمتهايي از كاغذ بمونه كه بعدا كه خشك شد، رنگ به طور يكنواخت پخش نشده باشه (مثل شكل زير) ۳- خوب، كار شما ديگه تمومه! فقط كافيه سيني رو بذاريد وسط حياط زير آفتاب سوزان تابستون و بريد و يك ساعت ديگه بياييد و يكي از زيباترين محصولاتتون رو تحويل بگيريد! براي اينكه حسابي ذوقزده بشيد، پيشنهاد ميكنم بين اين يك ساعت به كاغذ سر نزنيد و بذاريد يك دفعه سورپريز بشيد :) خوب، يك ساعت شد، حالا بريد سراغش! مطمئنم وقتي كاغذ رو ميگيريد دستتون، به كاغذهاي بعدي كه با اين ترفند درست مي كنيد فكر ميكنيد! (برم يه بسته كاغذ بخرم، همهشو بذارم تو چاي و ...) :) خيلي زيبا شده، نه؟ بايد كلي پول ميداديد تا از اين كاغذا از بيرون ميخريديد! حالا صبر كنيد، بقيهش مونده... الان وقت اونه كه روي اين كاغذ يك نوشته زيبا بنويسيد و بديد دست دوستتون. يه نوشته جالب، با يك فونت زيبا در Word يا Photoshop بنويسيد و روي اين برگه پرينت كنيد...
منبع : سایت آفتابگردان یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بیشتر زنده نیست یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی 2 خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عاشق تری تنهاتری
سلام دوستای من: سال نو رو به همتون تبریک میگم و آرزوی سلامتی برای همتون دارم امیدوارم سال خوبی داشته باشید. ♥♥ امروز تولد ۲۰ سالگیمه ♥♥ خیلی خوشحالم خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول: خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
«شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5:30 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام "فرشــته" با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود
در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود
میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته.امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه پرسپولیس ابکشه!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.![]()
![]()
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را می طلبد که جمعا'' 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.
6)1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازی می گذرانید. پس 6 روز باقی میماند.![]()
![]()



![]()
هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .
آلبرت انیشتین :
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی!
اسکار وایلد :
همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
آلبرت انیشتین :
دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
ناپلئون بناپارت :
مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود .
مارک تواین :
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !
آلبرت انیشتین :
تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد
دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم !
مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار !
ماهاتما گاندي :
آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند .
البرت هوبارد :
زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .
آلبرت انیشتین :
انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .
ژان كوكتو :
ما بايد به شانس ايمان بياوريم ، تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم .
پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق ![]()

به گزارش بانکی دات آی آر، تیان دنگ مخترع لپ تاپ تاشو است که همه تکنولوژی های روز را با خود به همراه دارد و نام نوت بوک " soft" را گرفته است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!
ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست
این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،
همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،
من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،
که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم
من تو را دارم ،فقط تو را
تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟
چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم...
تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟
یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است...
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است...![]()
![]()
![]()
۱- خود پنیر
۲- قالب یخ
۳- جا قرصی
۴-جامدادی
۵- جا ادویه
۶- پیمونه برنج
۷-نگهداری رب
۸-نگهداری پیاز داغ
۹-جا صابونی
۱۰-کاسه حمام
۱۱-تفاله گیر ظرف شویی
۱۲-تحویل به بازیافت
۱۳-افسوس خوردن که: حیف بود هنوز میشد ازش استفاده کرد !
******************************
بزرگترین سوتی عمرم :
بابا شام نداریم ، میری از سر کوچه چند نخ کباب بگیری !!!!!!!!!!!
******************************
فقط یه ایروونی میتونه یه جمله با ۲۰ تا فعل بسازه:
داشتم می رفتم برم دیدم گرفت نشست گفتم بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد دیدم میگه نمیخوام بیام بذار برم بگیرم بخوابم
******************************
یه مریضی میگیری که از هر یک میلیون نفر یه نفر اونو میگیره !
اما تو قرعه کشی بانک بین دونفر هم که باشه تو برنده نمیشی !
******************************
هیچوقت حسرت چیزایی روکه نداری نخورمثه عقل،فهم،شعور،درک،انسانیت،شخصیت،خوشگلی
حالامثلامن دارم کجاروگرفتم!؟
******************************
دیشب یه پشه نیشم زد.
پاشدم دنبالش کردم
بالاخره گوشه اطاق خفتش کردم!
اومدم بکشمش!
یهوگفت:بابا !!
راست میگفت:من باباش بودم!
آخه خون من تو رگاش بود!
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم!
(برگی از رمان غضنفر)!
******************************
سر جلسه امتحان یکی از بچه ها به استاد گفت :
“استاد نخوندیم اگه میشه یه کمکی بکنید”
استاد دست کرد تو جیبش، یه ۲۰۰ تومانی در آورد،
گذاشت رو دسته صندلی طرف و رفت
******************************
دقیقا همون لحظاتی که می خوای بی صدا کاری رو انجام بدی .. حتی انگشت کوچیک پاتم صدا در میاره..=)))
******************************
هیچ چیز مانند سبیل نمیتواند دختران را
از گزند نامحرمان در امان بدارد، حتی حجاب !!!
******************************
خدایا سیبتو یکی دیگه خورد
دهن مارو چرا داری سرویس میکنی ؟؟؟ ![]()





![]()

![]()



![]()
![]()
![]()


![]()
«شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5:30 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام "فرشــته" با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود
در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود
میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته.امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه پرسپولیس ابکشه!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.![]()
شما به طرف خانه کسی که دوست دارید می روید.
دو راه برای رسیدن به انجا وجود دارد:
▪ یکی کوتاه و مستقیم است که شما را سریع به مقصد می رساند ولی خیلی ساده و خسته کننده است
▪ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است ولی پر از مناظر زیبا و جالب است.
حال شما کدام راه را برای رسیدن به خانه محبوبتان انتخاب می کنید؟راه کوتاه یا بلند؟
● سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز می بینید .یکی پر از رزهای قرمز و دیگری پر از رزهای سفید.شما تصمیم می گیرید ۲۰ شاخه از رزها را برای او بچینید.
چند تا را سفید و چند تا را قرمز انتخاب می کنید
(شما می توانید یا همه را یا از ترکیب دو رنگ انتخاب کنید)
● سوال سوم:
بالاخره شما به خانه او می رسید .
یکی از افراد خانواده در را بر روی شما باز می کند.
شما می توانید از انها بخواهید که دوستتان را صدا بزند.
یا اینکه خودتان او را خبر کنید.
حالا چکار می کنید؟
● سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او می روید ولی کسی انجا نیست.پس تصمیم می گیرید رزها را همان جا بگذارید.
ترجیح می دهید انها را لب پنجره بگذارید یا روی تخت؟
● سوال پنجم:
شب می شود شما و او هر کدام در اتاقهای جداگانه ای می خوابید.صبح زمانی که بیدار شدید به اتاق او می روید:به نظر شما وقتی که انجا می روید او خواب است یا بیدار؟
● سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ایا راه کوتاه و ساده را انتخاب می کنید؟
یا ترجیح می دهید از راه طولانی و جالب تر بوید؟
جواب ها
● جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید.زود و اسان عاشق می شوید.
ولی اگر راه طولانی را انتخاب کردهاید به اسانی عاشق نمی شوید.
تعدا رزهای قرمز نشان دهنده ان است که در یک رابطه چقدر از خودتان مایه می گذاریدو تعداد رزهای سفید برعکس نشان می دهد که شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت دارید.به طور مثال اگر ۱۸ رز قرمز و ۲ عدد رز سفید انتخاب کرده اید به معناست که شما ۹۰٪ محبت می کنید و ۱۰٪ انتظار محبت از طرف مقابل دارید.
● جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشکلات در یک رابطه است.اگر شما از اعضای خانواده درخواست کرده اید که محبوبتان را صدا بزند به این معناست که شما از مواجه شدن با مشکلات می ترسید و امیدوار هستید که مشکلات به خودی خود حل شوند.ولی اگر خودتان به اتاق رفته اید که او را از حظور خود مطلع کنید این نشان می دهد که شما با مشکلات روبرو می شوید و دوست دارید انها را هر چه زودتر حل کنید.
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتیاق شما برای دیدن محبوبتان است. اگر انها را بر روی تخت میگذارید نشان می دهد که دوست دارید او را زیاد ببینید.و اگر انها را لب پنجره قرار می دهید یعنی اگر او را زیاد هم نبینید تحمل می کنید.
● جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفکر و طرز فکر شما در کاراکتور و شخصیت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالی که خوابیده است در اتاق می بینید.این به این معنی است که شما او را همانطور که است دوست دارید.و اگر او را بیدار دیده اید یعنی انتظار دارید او مطابق میل شما بشود.
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما کوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب کرده اید مدت زیادی در عشق خود پایدار خواهید بود![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








